|
یاران و دوستان و همراهان مهربان، روزگار وصل
دگر بار فرا رسید . فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر همه مبارک باد .
خدا کند که در این ماه با برکت لایق آن باشیم که در پیشگاه حق سر بر سجده گذاریم و درد نهان را با گفتن الهی العفو درمان کنیم و قبای سبز محبت مخلوق در برابر خالق بر تن کنیم و شیفته تر از دیروز در پیشگاهش بنشینیم و با یاد گرفتاران و نداران عالم به سر سفره ی پر مهرش بنشینیم و دست یاری به سوی بندگان گرفتارش دراز کرده و دستگیرشان باشیم تا خالق را رضایت بخشیم و اشک از دیده ی یتیم پاک کنیم و با یاد علیاً علیاً یا علی نام علی و شیعه ی علی را برای همیشه چون نوری در دلها روشن کنیم و سر به سجده گذاریم که: خدایا بنده ی گنه کار توام ، یاریم کن تا پاک شوم . خدایا جز تو کسی را ندارم ، رهایم مکن . خدایا در بند تن و دنیا گرفتارم ، مرا آزاد کن . خدایا پیروزی را بر من هموار ساز وشکست را بر من شیرین گردان و همواره در پیروزی و شکست مرا راضی به رضای خویش گردان . خدایا سر بر سجده می گذارم تا با تمام تار و پود وجودم بگویم : الهی و ربی من لی غیرک . خدایا سر بر سجده می گذارم تا با تمام اعضا و جوارح خود بگویم : الهی العفو . خدایا سر بر سجده می گذارم تا با تمام توانم تو را بخوانم و تو را شکر کنم و بگویم :اللهم عجل لولیک الفرج.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:32  توسط زهرا
|
سلام دوستان می خواهم از کسی بگویم که توسل به او هرگز ناامید کننده نبوده
و نیست و نخواهد بود اگر از صمیم دل او را بخوانید و یاد کنید . بگو بسم الله الرحمن الرحیم و سپس صلوات بفرست بر آخرین فرستاده اش و آل مطهرش و آنگاه بخواه از خدا ظهور آخرین منجی را تا به چشم دل ببینی معجزه ی معرفت و محبت و احسان و بخشش و ... خدا را . همه را به تجربه می گویم و نه همینطوری و بدون استدلال . یک بنده ی گنهکار،۸ سال پیش کنار تلویزیون با دیدن زوار مولا در روز تولد دلش هوای جمکران کرد و اشک ریخت و تنها کلمه ای که گفت این بود : کاش من هم اونجا بودم آقا . سال بعد ،بدون اینکه تصمیم به رفتن داشته باشه ، یک هفته قبل از تولد کسی او را دعوت به رفتن میکنه و از اونجا با چشم خودش محبت آقا رو درک میکنه و میدونه که هر چه قدر هم که بد باشه ولی دلش به یاد بزرگواران درگاه خدا باشه ناامید نمیشه و می تونه باز هم شمیم حضور مولا رو ببوید و تا ابد به یادش بمونه راستی چقدر کرامت با همه ی بدی ما به ما نشون داده میشه تا بلکه به خود بیاییم و این همه به خود و به خدای خود بد نکنیم اما افسوس از این همه صفا و از ما این همه جفا. با دل شکسته صداش بزن تا پشت سر هم جواب بگیری . وای بر من که هیچ وقت نمی تونم جوابگوی محبتهای خدا و عزیزان درگاهش باشم . بله یک آرزو ، چند قطره اشک و خواستن از ته قلب باعث این شد که از اون سال تا به حال با همه ی سرافکندگی و بدی که داره به خونه ی بهترینهای عالم دعوت بشه و روز به روز شرمنده تردر مقابل محبتهای بی پایان خالق و بهترین مخلوق او . و تنها میتونه بگه : الهی و ربی من لی غیرک و با صدای بلند فریاد بزنه : اللهم عجل لولیک الفرج و از آخرین سفر بگم که روز تولد آقا و به قول بعضی از دوستان در دقیقه نود هم نا امیدش نکردن با اون بزرگواری و مهربونیشون . به دلایلی توی هیچ کاروانی اسم ننوشت و یکی از دوستان هم که دعوتش کرد باهاشون همسفر بشه به خاطر اینکه می خواست مزاحم نباشه و از طرفی هم نمی تونست جوابگوی محبتش بشه و باید مدیون او میشد ، باهاشون همسفر نشد و بعد از رفتن اونها تا قبل از ظهر گریه کرد و می گفت آقا من چه کنم امسال دور از گلدسته های مسجدت؟ نمی دونم باید چه طور روز تولدت رو بگذرونم .تا اینکه ساعت ۳ بعد از ظهر به خواب رفت .توی خواب کسی با صدایی ملایم و زیبا گفت :نا امید نباش .امیدت به خداباشه بلند شو خانه ات را جمع و جور کن و آب و جارو کن .توکل بر خدا . وقتی از خواب بیدار شد دیگه ناراحت نبود و نوری در دلش او رو امیدوار کرده بود تا اینکه ساعت یک ربع به یازده شب ،شوهر خواهرش که مثل یک برادر همیشه بهش احترام میزاره ، بهش زنگ زد و گفت :چون امسال نتونستی بری برای تولد رفتم و مرخصی گرفتم که با هم دسته جمعی بریم جمکران .انگار دو بال برای پرواز پیدا کرده باشه و دنیا رو بهش داده باشن خوشحال شد و تشکر کرد و تا صبح از خوشحالی خوابش نبرد . بله امسال هم با محبتش، باز گفت : تو صدا بزن .من تو رو میارم، ببینم آخرش تا کی می تونی من رو درست و حسابی بشناسی و دیگه با کارهای اشتباهت اشکم رو در نیاری . خدا قربون بزرگواریت و آقا جون قربون این همه محبتت .
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط زهرا
|
عزيزان به بركت محبت آقا باز هم جمكراني شدم . نايب الزياره همه شما عزيزان خواهم بود انشالله . آقا جون دورت بگردمممممممممممممممم . آقا جون فداي محبتت بشمممممممممممممممم.
شكراً للٌه
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:38  توسط زهرا
|
سلام بر خدایی که ذاتش مهر است و عشق است و محبت است .
الهي، بنده ي توام و از تو كمك مي خواهم . مي دانم كه همه چيز را آفريده اي و بر همه چيز مقتدر و دانايي و در عين حال كه خالق جهاني هيچ گاه بندگانت را تنها نمي گذاري اما افسوس از من كه قدر شناس نبوده و نيستم . تا دارم مي گويم از خود من است و آنگاه كه تهي دست ميشوم بدي را در تو ميبينم . آه از من كه خود را هميشه وقف دنيا كرده ام و از خود و از آفرينش خود غافل مانده ام. الهي برتر از آني كه بتوانم تو را با زبان و قلم قاصرم ياد وصف كنم اما از من بپذير اين دل نوشته هايم را . دلنوشته هايي كه روزي براي تو مينوشتم و پاره مي كردم كه هيچ بنده اي از بندگانت آن را نخواند اما امروز كه يادت و نامت هر لحظه با من است و از خود بيگانه نيستم ،با تو گفتنيها را مي گويم و آنچه زيباست را مي نويسم تا ديگران هم بخوانند و بدانند كه تو از رگ گردن به من و به همه ي انسانها نزديكتري . الله ربي يا كريم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:5  توسط زهرا
|
با سلام و تبریک به مناسبت فرا رسیدن
ماه زیبای شعبان و دعای خیر برای همه ی عزیزان و آرزوی سعادت و سرافرازی برای همه ی مسلمانان جهان و عرض عذر خواهی خدمت عزیزانی که برایم کامنت گذاشته اند ، باید خدمت همه ی عزیزان عرض کنم که به علت دزدیده شدن کیفم و از دست دادن عینک از جواب دادن به کامنتهای شما عزیزان تا گرفتن عینک حدید معذورم . امیدوارم با بزرگواری خود مرا ببخشید . مجدداً اعیاد شعبانیه را خدمت همه ی همراهان و دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم .
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:16  توسط زهرا
|
|
|