|
سخن از انسان است و انسانیت .
سخن از محب است و محبوبیت . سخن از خالق است و مخلوق . سخن از پاکیست و از مبرا بودن از زرو زور دنیا . سخن از محبت اهل بیت است و مومن بودن واقعی . و سخن از رفتن است و جاودانه شدن . آری سخن از رفتن از دنیایی کوتاه و رفتن به دنیایی ابدیست . سخن از مردن نیست، از فنا شدن نیست ،از پاکی و صفا و رسیدن به لقاءالله است و ابدی شدن و زیستن در کنار محبوب . کنار محبوبی که روزی ما را از مایعی ناچیز می آفریند و با رفتن خویش گاه جاودانه مان می نماید و گاه بر اثر بی لیاقتیهای خود فنا یمان می کند . و روزی باز ما را از زمین سرد و گاه تفتیده و با استخوانهایی پوسیده همانند مرغان قطعه قطعه شده ی حضرت ابراهیم ، زنده می کند تا بگوید : (آری من هستم خالق یکتای شما که گاه مرا از یاد بردید و گاه در زمان نیاز مرا خواندید ) و چه زیباست آن که، پر گشودنش چون نسیم باشد و آمدنش چون ترنم . روزی می دانم شما که تنها نبودید و در خلوت دلتان همراه مولا هم سخن بودید با زیبایی در کنار مولایتان خواهید بود و مصداق واقعی شمشیر به دستان کفن بر کمر بسته ی دعای عهد خواهید بود . آن زمان ما را هم به یاری آقا بطلبید تا بیش از این شرمنده اش نباشیم . آیت الله بهجت هم به لقاءالله پیوست و ما را با دنیایی غم تنها گذاشت . روحش شاد و یادش گرامی باد . جهت شادی روحش و بندگی و اخلاصش ، صلوات.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:54  توسط زهرا
|
شهاب خسته و کوفته وارد منزل شد .
: لیلا ، لیلا .کجایی ؟ اما جوابی نیامد . خسته روی کاناپه ی توی پذیرایی نشست در حالی که زیر لب زمزمه می کرد : خدایا تا کی باید صبر کنم ؟ تا کی باید طاقت بیارم ؟تا کی ...... افسرده و تنها و دلشکسته به نظر میرسید . همان جا روی کاناپه به خواب رفت . یک ساعت ، دو ساعت و شاید هم بیشتر و یا کمتر . وقتی بیدار شد لیلا کنارش آرام نشسته بود . او هم غمگین بود اما در عین حال لبخندی بر لبش . :شهاب ببخش که امروز هم اومدی و من خونه نبودم . : نه عزیزم اشکال نداره اما این تنها رفتنها و تنها اومدنها فکر نمی کنی برات خطرناک باشه ؟ بزار مثل همیشه باهات بیام . خیلی خسته و رنگ پریده به نظر میرسید . : نه عزیزم .من گرفتارم ، تو چرا کنار من زجر بکشی عزیزم ؟ من باید گرفتاریهام رو خودم به دوش بکشم .تا کی تو و مامان و بابا بار درد من رو باید به دوش بکشید ؟ بزارید خودم به تنهایی زجرها رو متحمل بشم شاید این طوری بهتر بتونم قدر ساعتهایی رو که سالم کنار شما بودم و نمی فهمیدم چه طور گذشت رو بفهمم . شاید اینطور بتونم گذشته های قشنگی رو که کنار تو داشتم به یاد بیارم . آره عزیز دلم ، شوهر مهربونم ، بزار لیلات تنها بمونه تا شاید قدر تو رو بهتر بدونه . لیلا حرف میزد و شهاب فقط به چشمهای گود شده اش نگاه میکرد و اشک میریخت . اشک میریخت که همسر نازنینش کنار چشمهاش زره زره آب میشد و نمی تونست هیچ کاری براش انجام بده . اون ور دل مهربون شهاب و لیلا دلی بود شاید نامهربان نه، اما دلسوز هم نبود . مادری که به اصطلاح خودش دلسوز پسرش بود ولی نمی دونست با حرفهاش و پیشنهادهاش دل پسرش و عروس مهربونش رو داره له می کنه . :پسر تا کی می خوای کنار این زن سرطانی دووم بیاری ؟ چطوری می تونی سر کچل و ابروهای نداشته اش رو تحمل کنی ؟ والله به پیر به پیغمبر گناه نمی کنی اگه بری و یه زن دیگه بگیری . اما شهاب دلش و جونش تنها لیلا بود و بس . او با خدای خودش عهد کرده بود که تا سر حد مرگ با لیلا بمونه و حتی یه اخم به روی اونکنه .آخه او فکر می کرد اگر خودش دچار همچین بدبختی شده بود و اگر لیلا تنهاش میگذاشت چی کار می کرد ؟ لیلا گفت : شهاب به خدا از روی تو و خونواده ات خجالت می کشم . با این خرج سنگین مجبور هستی زحمت بکشی و خرج سنگین دوا و درمون من رو هم بدی . شهاب حلالم کن . هر دو گریه می کردند .مثل دو کبوتر عاشق که به بال یکی تیر خورده و دیگری نمی تونه بهش هیچ کمکی کنه . نیمه های شب با صدای یا خدا یا خدای لیلا از خواب بیدار شدند . لیلا غرق عرق بود . شهاب هراسان به طرفش دوید . : چی شده عزیزم ؟ : شهاب ، شهاب به خدا من دیدمش .من دیدمش . : تو کی رو دیدی لیلا ؟ کی ؟ : خودم آقا رو دیدم . با اون دوتا دستهای از تن جداش . شهاب اومد به من گفت:دستهات رو پر از آب کن .بده به گلهای باغچه و بگو اگر عمو عباس نتونست آب بیاره من بهتون آب میدم . شهاب من آقا رو دیدم .خودم دیدمش . هر دو با صدای بلند گریه می کردند . همون وقت هر دو دستهاشون رو پر از آب کردند و گلهای کوچک خونه رو تا صبح به یاد گلهای باغ حسین آب دادند . بعد از نماز صبح به خواب رفتند . ساعت ۸ بود . شهاب بیدار شد و روی همسر مهربونش رو بوسید . : خدایا اون رو به تو می سپارم .اون رو از من نگیر . و راهی کار شد . لیلا بیدار شد . دیگه اون زق زق کردنها و بی حالیها رو تو خودش حس نمی کرد . با یاد خواب دیشبش به فکر فرو رفت : شاید این یک روزنه ی امید باشه و شاید هم یک پیغام . لباسش رو پوشید و راهی مطب دکتر شد . : سلام آقای دکتر .می تونم یه خواهشی از شما بکنم ؟ : بفرمایید . :برام یه آزمایش کلی همراه با عکس بنویسید . : چرا ؟ : نمی دونم انگار تو دلم یکی می گه که خوب شدم و گریه امونش نداد .همه چیز رو برای دکتر تعریف کرد . آزمایشها انجام شد . جواب منفی .هیچ دردی تشخیص داده نشد . روزنه ی امید نه، بلکه دری به سوی بهشت و پنجره ای به روی خوشبختی . یا ابوالفضل العباس ادرکنی یا مولای .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:43  توسط زهرا
|
زن با ذکر یا زینب تولدت مبارک به خواب رفت .
در عالم خواب خانمی را دید که بسیار نورانی و زیبا و در عین حال چادری خاکی و چشمانی غم بار داشت. بی اختیار گفت: بی بی جان سلام . و او با مهربانی پاسخ داد:سلام .من رو صدا می کردی ؟ زن گفت: نه.شما کی هستید . فرمود : شب قبل را تماما می گفتی تولدت مبارک . و زن در خواب گریست اما بانو فرمود : سلام کن به ساکنان نینوا بعد رو کن به خدا بخوان ۲ رکعت برای رفع بلا بعد بخوان نماز قضا و بده ۳۰۰ تومان در راه خدا به نبت دفع بلا. زن پرسید رفع بلا از کی ؟ و او فرمود از فرزندت .از پسرت. زن با حالی آشفته اما پر از بیم و امید از خواب بیدار شد. همه ی سفارشات را یک به یک انجام دا . اول رو کرد به کربلا: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و علی ابوالفضل العباس و علی زینب کبری وعلی رقیه بنت الحسین و علی سکینه بنت الحسین و علی علی اصغر حسین و علی شهدای دشت کربلا و علی زوار الحسین و یاران الحسین. بعد رو کرد به قبله ساعت ۳ نیمه شب بود. ۲ رکعت نماز به نیت رفع بلا از فرزندش ( که البته نمی دانست کدام پسرش مد نظر است )با توکل به خدا خواند و بعد ۲ رکعت نماز قضا که دلیلش را ندانست که چرا و بعد ۳۰۰ تومان صدقه را کنار گذاشت . انگار بعد از انجام سفارشات آرامشی عجیب به جانش امید می داد . ساعت ۱۰ صبح بود پسر کوچکش به دنبال کلید موتور می گشت تا به سر کار برود.اما کلید را پیدا نمی کرد . صدا زد : مامان نمی دونی کلید موتور من کجاست ؟ مادر گفت : نه . گفت: به بابا زنگ نمی زنی شاید بابا بدونه که کجاست؟ مادر زنگ زد . مادر: الو سلام خسته نباشی .نمی دونی کلید موتور ...کجاست ؟ پدر گفت :نه نمی دونم.بهش بگو کلید رو پیدا کردی بیا فلان جا با هات کار دارم . :اتفاقی پیش اومده ؟ : نه فقط بنزین تموم کردم و گیر افتادم . گوشی را قطع کرد اما انگار کسی بهش می گفت که مشکل برای پسر بزرگت پیش اومده . به او زنگ زد چون ۲ ساعتی بود که رفته بود بره سر کار . جواب نداد . به شوهرش زنگ زد و گفت : سلام لطفا گوشی رو می دی به ... شوهرش گفت حالش خوبه .نگران نباش . :وای خدای من حدسم درست بود . : سلام پسرم چی شده عزیزم ؟ : هیچی مامان حالم خوبه .نگران نباش.کی بهت گفت؟ :مامان حتما چیزیت نیست ؟ :نه. به خدا خوبم .چرخ ماشین در رفت ونمی دونم دیگه چی شد .شیشه شکسته و ماشین هم آسیب دیده اما من یه زخم هم بر نداشتم . شکر خدا شکر خدا . و اینگونه محبت محبی را حتی به خواب جواب می دهند و دریغا که ما چه قدرغافلیم . شکر خدایا که به واسطه ی محبت
آبرو مندان درگاهت ما را از غم و رنج
و مصیبت دنیا رهایی می دهی .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:1  توسط زهرا
|
روز ولادت پرچم دار سبز کربلا و پرستار دشت بلا بر همه ی شیعیان مبارک باد . روزی در بستر بیماری بر بالای سر مادر و پدر مظلوم خویش رنجها برد و روزی در کنار جگر پر خون برادر اشکها ریخت و در کنار تنهایی برادر دیگر در میان اعدا با سخنان کوبنده اش اهل ستم را در هم شکست و به قول برادر خوبم استاد بوذری مولود شمشیر شکن نام گرفت . آری مولودی مهربان و با صلابت برای حفظ دین خدا . و در عین حال شکننده ی شمشیرهای بلا . یاور مظلوم و پرچمدار کربلا. روزگاریست که زینب را همدم مصائب دنیا می خوانیم و می نامیم آیا به راستی اینچنین است . به والله که نیست اینگونه که ما فکر می کنیم و می گوییم . به راستی پرچم دار عشق است و عدالت است و مهربانی و لطف و محبت . نه در زمین کربلا و نه در خاک مدینه ی پر بلا و نه در شام غریبان نینوا هیچ کدام زینب مالک دنیا نبود که زینب مالک قلبهای بهترینهای عالم بود وهست تا ابد .
سرزمین کربلا یادش بخیر چشم بر در دوخته ها یادش به خیر زینب و آن نطق زیبا و رسا یادش بخیر تولد بزرگ بانوی اسلام مبارک باد
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:3  توسط زهرا
|
معبودا تنها تو را می پرستم و تو را عبادت می کنم . راضی هستم به رضای تو و مطیع هستم به امر تو . بارالها تنها تو را یاور خویش می دانم و یاوری به جز تو ندارم . معبودا تو تنها یار و یاور من هستی به روز سختیها و گرفتاریها . معبودا روز ی نو و تولدی نو برای یک انسان نهایت محبت توست . از تو برای این تولد نو ممنون و سپاسگذارم . روزگاری گذشت با غم و اندوه و ملال شاید که تو بگردی خریدار این دل زار .
عشق به تو و نبی تو و خاندان پر برکتش مایه افتخار من است . عشقم را با محبت خویش بیامیز و خالص گردان . آمین یا رب العالمین .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:1  توسط زهرا
|
|
|