|
سلام . روزگارتان شیرین چون عسل و د لتان
شاد جون لبخندی زیبا بر لب کودکی شیرین زبان . شیرینی زندگی را از زمانی یافتم که خود را بنده ی خدا دیدم . خود را رها از دنیای پر شر و شور و وابسته به او یافتم . اما چه دیر یافتمش . ای کاش پیش از اینها یافته بودمش. روزی با خود فکر می کردم که شادی زندگی در داشتن خانه ای زیبا و زندگی مرفه دنیاست اما ازروزی که تو را یافتم دانستم که قلبم آری قلبم این هدیه ی پاک تو بهترین و زیباترین خانه است که نه داشتنش پول می خواهد و نه منت خلق و تنها اراده ای می خواهد که تو را جستجو کند که آن هم سخت نیست که تو همه جا هستی . در همه ی آفریده هایت . درکوه و دریا و سنگ و زر و گوهر و..... . آری در گوهر پنهان در صدف و در اعماق دریا و در شن ریزه های خرد بیابان همه تو را می توان دید . چه غافل بودم و عاقل شدم من چه دیر آدم ولی قابل شدم من نمی خواهم دمی از تو جداشم میان کوه و صحرا بی خدا شم دلم را بر تو دادم ای خدایم کنون بنما تو یادم ای خدایم مرا در پیش خود گر جای دادی نیازم را بده هر گونه خواهی نمی خواهم دوباره از تو دوری نجاتم ده خدا از ناصبوری مرا هر دم تو پیغامی به دل ده تمام عمر الهامی به دل ده مرا از درگه خویش دور مگذار مرا یک دم ز خود محجور مگذار .
خدایا تو را شکر می کنم که مهرت را به قلبم هدیه کردی و از تو می خواهم که آنی و کمتر از آنی مرا به خود وا مگذاری ای همدم تنهایی های من .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:51  توسط زهرا
|
|
|