تبليغاتX
سایه سار محبت
سلام و صبح همهگی بخیر و سلامت انشالله .

راستی شاید بپرسید اول صبحی این چه سوالی است

 که می پرسی ؟؟

راستش دیشب خیلی فکر کردم چه متنی رو بنویسم .

مدتیه دست و دلم مثل اولا به نوشتن نمیره .

از وقتی از جمکران اومدم راستش مثل آدمهایی شدم که

 نصف وجودشون رو جایی جا گذاشتن . دست خودم هم

نیست .همه اش تقصیر مهر و محبت و بزرگواری آقاست که

 منو اسیر خودش کرده .

خوب بگذریم .

راستی می دونید سیر تکاملی انسان یعنی چه ؟

با خودم دیشب خیلی فکر کردم تا متنی رو بنویسم تا خیلی

از مهربونهای همقدمم دور نمونم .

تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که بشینم و بنویسم که

 بدونم از کجا باید تازه شروع کنم قدمهام رو .

راستش مثل بچه هایی که تازه راه رفتن رو یاد میگیرن .

یه وقتهایی آروم میرن تا زمین نخورن ،یه وقتهایی یادشون

 میره که تازه راه رفتن رو یاد گرفتن و تند و تند راه میرن،

یهو می بینی با کله میرن تو دیوار .

من هم عین همون تازه پای راه نابلد هستم که فقط امیدم به

 اینه که خدا دستم رو بگیره تا دیگه زمین نخورم ( البته اگه

 خودم هم اونقدری آدم باشم که دستم رو به طرفش دراز کنم

 وگر نه اون از گرفتن دست من ناراحت که نمیشه هیچ ،

خوشحال هم میشه) .

راستی صخره های کنار دریا رو دیدین ؟

بعضی هاشون سفت و بزرگ و محکم و بعضیهاشون

سست و کوچک و خرد ؟

میگن یه روز موج دریا با صدای مهیبی اومد و با خشم ،

خودش رو به یه صخره ای زد .

صخره خندید و گفت : ای بابا چرا این همه عصبانی ؟

دق دلیت رو سر من چرا خالی می کنی ؟

موج با عصبانیت گفت : می خوام بشکنمت .

صخره خندید و گفت تو با این همه خشم نمی تونی من رو بشکنی

آخه با این همه سنگ ریزه و ریگ دریا که با خودت آوردی و با

 این عصبانیت به من کوبیدی من روز به روز محکمتر و بزرگتر میشم .

موج با عصبانیت رفت تا به صخره ای دیگه بزنه .

رفت و همسایه ی اون صخره رو که شکافی وسطش داشت

 پیدا کرد و محکم کوبید تو گوشش .

هی رفت و برگشت و کوبید و صخره با تلخی گریه می کرد تا

اینکه از وسط نصف شد و خرد شدنش ،دل موج رو شاد کرد

بعد به زره زره های صخره خندید و گفت چه زود پاشیدید .

می دونید اونا چی گفتن ؟

یا درست تر بگم اون صخره چی گفت ؟

گفت : نمی دونستم اگه سر خم کنم جلو تو من رو به این روز

 میندازی .

نمی دونستم اگه از صدفها کمک می گرفتم تا شکافم رو با

محبتشون پر کنن دیگه تو به من آسیب نمی رسوندی .

تو من رو خرد نکردی ،غرور و تکبر ، من رو خرد کرد .

تو من رو خرد نکردی شیدای بزرگی و عظیم بودنم من رو

خرد کرد .

حکایت ما آدمها هم همینه به خدا .

گاهی اونقدر توی خودمون  به خدایی میرسیم که خدای

واقعی رو فراموش می کنیم و شکاف دل و چشم و زبونمون

 میشه بلای ناگهانی و ما رو یک راست میفرسته توی دامن

شیطون که از ما برتر نیست و لعن شده است ولی گاهی هم

 اونقدر زیبا به خدا فکر می کنیم که به خودمون اجازه نمی دیم

حتی توی خیال گناه کنیم ، چون این کار رو خیانت به خودمون و

خدای خودمون می دونیم و اونوقته که مردن هم زیباست و هم

 خواستنی، چون دیگه نمی ترسیم که نابود بشیم ، چون دیگه

 تنها نیستیم و اونی رو داریم که هرگز به جز او کسی رو نمیشه

 داشت و اونوقته که برتر از فرشته ها میشیم و تسلط شیطان

رو برای همیشه از خودمون دور میکنیم .

خدا کنه که بتونیم بزرگ باشیم ولی بزرگی نکنیم چون بزرگی

فقط مال خداست .

مال خدایی که می تونه به یه چشم به هم زدن همه ی  هستی

رو نیست و نابود کنه اما فرصت میده که شکافهای دلمون

رو ترمیم کنیم تا نشکنیم .

خدایی که هیچ وقت از دست بنده هاش عصبانی نمیشه مگر

اینکه خیلی پا رو از گلیمشون درازتر کنن .

شاد باشید و شادی رو به دیگران هدیه کنید

حتی اگه شده با یه لبخند کوچیک .

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:56  توسط زهرا  | 
دلم مالا مال درد است و نمی دانم چرا

شور شوق رفتن دارد و اما نمی داند کجا

من کجا و این دل دیوانه ی دیر آشنا ؟

من کجا و این همه سوز و گداز آشنا

من چرا این گونه خاکی گشته ام ؟

در بیابان ،من چرا در پی خاطی گشته ام ؟

من خطا کارم خدا ، رویم سیه گشته چرا ؟

من اسیر این زمین و این زمانم ، ای چرا ؟

گوش تا گوش فلک دارم ندا با این کلام

ای خدا دانم گنه کارم ولی تنهام چرا ؟

سوختم یارب ، مرا درمان نما

جامه ام خاکی ، مرا سامان نما

گشته ام مجنون در این کارم چرا ؟

باز می خواهم  زتو لیلی جانم چرا ؟

سوختم من از فراق یار جانان آشنا

ای خدا رحمی نما ، گریان شب و روزم چرا ؟

خاک بر فرقم نشست از بس که تنهایم خدا

می کشم هر لحظه دردی جان فسا

جان تو  بستان و کلامم بر نبند

ذکر یا مهدی ز جانم بر نبند .

 

به امید آمدنت مولای من.

 دل تنگم . دل تنگم .

 از این دنیای وانفسای پر از ریا دل تنگم .

بیا و دلتنگیم را با دیدنت درمان نما.

اللٌهمٌ عجٌل لولیٌک الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:50  توسط زهرا  | 
   عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت 

  صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

به امیدن قبولی طاعات و عبادات و با تشکر از همه ی

 عزیزانی که در مدت نبودنم برایم پیغام گذاشته اند و چراغ

سایه سار محبت را روشن گذاشته اند .

به امید عید آمدنت مولای من .

اللٌهم عجٌل لولیٌک الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:17  توسط زهرا  |