|
سلام و صبح همهگی بخیر و سلامت انشالله .
راستی شاید بپرسید اول صبحی این چه سوالی است که می پرسی ؟؟ راستش دیشب خیلی فکر کردم چه متنی رو بنویسم . مدتیه دست و دلم مثل اولا به نوشتن نمیره . از وقتی از جمکران اومدم راستش مثل آدمهایی شدم که نصف وجودشون رو جایی جا گذاشتن . دست خودم هم نیست .همه اش تقصیر مهر و محبت و بزرگواری آقاست که منو اسیر خودش کرده . خوب بگذریم . راستی می دونید سیر تکاملی انسان یعنی چه ؟ با خودم دیشب خیلی فکر کردم تا متنی رو بنویسم تا خیلی از مهربونهای همقدمم دور نمونم . تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که بشینم و بنویسم که بدونم از کجا باید تازه شروع کنم قدمهام رو . راستش مثل بچه هایی که تازه راه رفتن رو یاد میگیرن . یه وقتهایی آروم میرن تا زمین نخورن ،یه وقتهایی یادشون میره که تازه راه رفتن رو یاد گرفتن و تند و تند راه میرن، یهو می بینی با کله میرن تو دیوار . من هم عین همون تازه پای راه نابلد هستم که فقط امیدم به اینه که خدا دستم رو بگیره تا دیگه زمین نخورم ( البته اگه خودم هم اونقدری آدم باشم که دستم رو به طرفش دراز کنم وگر نه اون از گرفتن دست من ناراحت که نمیشه هیچ ، خوشحال هم میشه) . راستی صخره های کنار دریا رو دیدین ؟ بعضی هاشون سفت و بزرگ و محکم و بعضیهاشون سست و کوچک و خرد ؟ میگن یه روز موج دریا با صدای مهیبی اومد و با خشم ، خودش رو به یه صخره ای زد . صخره خندید و گفت : ای بابا چرا این همه عصبانی ؟ دق دلیت رو سر من چرا خالی می کنی ؟ موج با عصبانیت گفت : می خوام بشکنمت . صخره خندید و گفت تو با این همه خشم نمی تونی من رو بشکنی آخه با این همه سنگ ریزه و ریگ دریا که با خودت آوردی و با این عصبانیت به من کوبیدی من روز به روز محکمتر و بزرگتر میشم . موج با عصبانیت رفت تا به صخره ای دیگه بزنه . رفت و همسایه ی اون صخره رو که شکافی وسطش داشت پیدا کرد و محکم کوبید تو گوشش . هی رفت و برگشت و کوبید و صخره با تلخی گریه می کرد تا اینکه از وسط نصف شد و خرد شدنش ،دل موج رو شاد کرد بعد به زره زره های صخره خندید و گفت چه زود پاشیدید . می دونید اونا چی گفتن ؟ یا درست تر بگم اون صخره چی گفت ؟ گفت : نمی دونستم اگه سر خم کنم جلو تو من رو به این روز میندازی . نمی دونستم اگه از صدفها کمک می گرفتم تا شکافم رو با محبتشون پر کنن دیگه تو به من آسیب نمی رسوندی . تو من رو خرد نکردی ،غرور و تکبر ، من رو خرد کرد . تو من رو خرد نکردی شیدای بزرگی و عظیم بودنم من رو خرد کرد . حکایت ما آدمها هم همینه به خدا . گاهی اونقدر توی خودمون به خدایی میرسیم که خدای واقعی رو فراموش می کنیم و شکاف دل و چشم و زبونمون میشه بلای ناگهانی و ما رو یک راست میفرسته توی دامن شیطون که از ما برتر نیست و لعن شده است ولی گاهی هم اونقدر زیبا به خدا فکر می کنیم که به خودمون اجازه نمی دیم حتی توی خیال گناه کنیم ، چون این کار رو خیانت به خودمون و خدای خودمون می دونیم و اونوقته که مردن هم زیباست و هم خواستنی، چون دیگه نمی ترسیم که نابود بشیم ، چون دیگه تنها نیستیم و اونی رو داریم که هرگز به جز او کسی رو نمیشه داشت و اونوقته که برتر از فرشته ها میشیم و تسلط شیطان رو برای همیشه از خودمون دور میکنیم . خدا کنه که بتونیم بزرگ باشیم ولی بزرگی نکنیم چون بزرگی فقط مال خداست . مال خدایی که می تونه به یه چشم به هم زدن همه ی هستی رو نیست و نابود کنه اما فرصت میده که شکافهای دلمون رو ترمیم کنیم تا نشکنیم . خدایی که هیچ وقت از دست بنده هاش عصبانی نمیشه مگر اینکه خیلی پا رو از گلیمشون درازتر کنن . شاد باشید و شادی رو به دیگران هدیه کنید حتی اگه شده با یه لبخند کوچیک .
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:56  توسط زهرا
|
دلم مالا مال درد است و نمی دانم چرا
شور شوق رفتن دارد و اما نمی داند کجا من کجا و این دل دیوانه ی دیر آشنا ؟ من کجا و این همه سوز و گداز آشنا من چرا این گونه خاکی گشته ام ؟ در بیابان ،من چرا در پی خاطی گشته ام ؟ من خطا کارم خدا ، رویم سیه گشته چرا ؟ من اسیر این زمین و این زمانم ، ای چرا ؟ گوش تا گوش فلک دارم ندا با این کلام ای خدا دانم گنه کارم ولی تنهام چرا ؟ سوختم یارب ، مرا درمان نما جامه ام خاکی ، مرا سامان نما گشته ام مجنون در این کارم چرا ؟ باز می خواهم زتو لیلی جانم چرا ؟ سوختم من از فراق یار جانان آشنا ای خدا رحمی نما ، گریان شب و روزم چرا ؟ خاک بر فرقم نشست از بس که تنهایم خدا می کشم هر لحظه دردی جان فسا جان تو بستان و کلامم بر نبند ذکر یا مهدی ز جانم بر نبند .
به امید آمدنت مولای من. دل تنگم . دل تنگم . از این دنیای وانفسای پر از ریا دل تنگم . بیا و دلتنگیم را با دیدنت درمان نما. اللٌهمٌ عجٌل لولیٌک الفرج
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:50  توسط زهرا
|
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
به امیدن قبولی طاعات و عبادات و با تشکر از همه ی عزیزانی که در مدت نبودنم برایم پیغام گذاشته اند و چراغ سایه سار محبت را روشن گذاشته اند .
به امید عید آمدنت مولای من . اللٌهم عجٌل لولیٌک الفرج
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:17  توسط زهرا
|
|
|